مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
561
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
--> - برجست ونزد خليفه زانو زد وگفت : « اى أمير المؤمنين ! از من درگذر . خدا از تو بگذرد . » منصور گفت : « خدا مرا نيامرزد اگر از تو دست بردارم . » آنگاه فرمان داد تا عبداللَّه را به زندان بردند . عمر بن عبداللَّه به سندش از عباس بن محمد بن علي بن عبداللَّه بن عباس روايت كرده [ است ] كه چون در سال يكصدوچهل منصور به قصد انجام حج به مكة آمد ، عبداللَّه بن حسن وبرادرش حسن بن حسن به نزد أو آمدند ومن نيز در آن وقت نزد منصور بودم . منصور سرگرم خواندن نامهاى بود . پسرش مهدى زبان به تكلم گشود وبه غلط سخنى گفت . عبداللَّه بن حسن منصور را مخاطب قرار داد وگفت : « اى أمير المؤمنين ! خوب است كسى را مأمور كنى تا طرز سخن گفتن را به اين فرزندت ياد دهد ، زيرا اكنون همانند كنيزكان تكلم مىكند . » منصور متوجه نشد . من به عبداللَّه اشاره كردم كه اين سخن را تكرار نكند ؛ ولى أو نيز توجهى نكرد ودوباره سخن خود را تكرار كرد . منصور به خود آمد وبه عبداللَّه گفت : « پسرت در كجاست ؟ » عبداللَّه پاسخ داد : « نمىدانم . » گفت : « بايد أو را به نزد من آرى . » عبداللَّه گفت : « اگر در زير پايم نيز باشد ، آن را از روى أو برنخواهم داشت ونيز اگر دسترسى به أو داشته باشم ، هرگز أو را تسليم تو نخواهم كرد . » منصور رو به ربيع حاجب كرد وگفت : « أو را به زندان بيفكن . » در حديث ديگرى از حارث بن إسحاق روايت كرده [ است ] كه گفت : منصور ، عبداللَّه بن حسن را در خانهء مروان ، در آن اتاقى كه سمت راست حياط قرار داشت ، زندان كرد ودستور داد در زير أو سه جوال شترى پر از كاه بگذارند وپس از اينكه أو را به زندان بردند ، منصور از آنجا حركت كرد وپس از اين جريان سه سال عبداللَّه در زندان بود . محمد بن حسين اشنانى به سندش از يحيى - فرزند عبداللَّه بن حسن - روايت كرده [ است ] كه گويد : پس از آن كه پدرم عبداللَّه بن حسن وهمراهانش را به زندان بردند ، برادرم محمد بن عبداللَّه به نزد مادرم آمد وبه أو گفت : « اى امّ يحيى ! در زندان به نزد پدرم عبداللَّه برو وبه أو بگو كه محمد مىگويد اگر يك نفر از خاندان محمد صلى الله عليه وآله كشته شود ، بهتر است از اينكه متجاوز از ده نفر از آنها كشته گردند 7 ؟ » امّ يحيى گويد : من به زندان رفتم وپيغام محمد را به پدرش رساندم وأو در آن موقع بر نمدى تكيه كرده بود وزنجيرى در پايش بود . من با ديدن آن منظره بىتاب شدم . عبداللَّه به من گفت : « اى امّ يحيى ! بىتابى مكن كه من شبى را به اين خوبى به سر نياوردهام . » امّ يحيى گويد : پس من پيغام محمد را رساندم . عبداللَّه كه اين سخن را شنيد ، برخاست ونشست . سپس -